بی تو هرگز با تو هیچ وقت

عاشقی هستم گریان بر در کوی معشوقی سنگدل شعر میگویم برای دل خویش شاید که صدایم را

bye bye

پارسا میره که یادش نیاد خوشی ها رو خداحافظ همگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت 3:8  توسط parsa  | 

...

یادته قرارمون برای اولین دیدار ؟ نمایشگاه کتاب ... یادته می گفتم یکی از آرزوهامه بتونم برم نمایشگاه کتاب تهران که هر اردیبهشت برگزار می شه و ... این روزا دیگه برام جالب نیست با وجود این که تا نمایشگاه 3 ساعت فاصله دارم فقط ... اینم گذاشتم بمونه با خاطراته دیگت بهترین راه نیومدنه ....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 19:22  توسط roya  | 

کوه

سلام

امروز روز خوبی بود برام

اول این روز رو به تمام اونهایی که دوست داره محیط زیستن تبریک می گم

دوم امروز با دوستان رفته بودیم کوه برای پاکسازی و جمع آوری زباله های اونجا

در طی مسیر خیلی خوش گذشت همین جوری که زباله ها رو جمع می کردیم کلی سوژه برای خندیدن داشتیم و کلی تیکه ها و حرفای خنده دار می زدیم جوری که اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت

هر چی لنگه کفش پیدا می کردیم من بر می داشتم فکر کنم هفت یا هشت تا پیدا کردیم.  

مردمی که از کنارشون می گذشتیم با تعجب به ما نگاه می کردن و بعضی ها ازمون تشکر می کردن و بعضی جونترا یا بهمون تیکه می نداختن یا برامون دست و شوت و جیغ می زدن

از همه ی دوستای گلم ممنونم که این خاطراته خوب رو برام رقم زدن

گروه ایران مهر همیشه سرزنده باشی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 23:37  توسط roya  | 

دیوانه

دارم آهنگ لاو استوری گوش می دم فقط صدای پیانوش

اخ چقدر امروز دلم هوای بارونی شدن داره آسمون هم داره می باره

بازم بارون ...

این روزا دیگه خودم نیستم

این روزا امیدم شده یه دوست که می دونم ممکنه چند ماهه دیگه از دستش بدم نه مثل دوستای قبلیم بلکه ...

خیلی دوست خوبیه

کم کم داره با روح بلندش منو تسخیر می کنه حیف این روح بلند که ...

با خودم عهد بستم توی این چند ماه تمام بدی هایی رو که روزگار در حقش کرده جبران کنم

با خودم عهد بستم اگه قراره آخرش چند ماه دیگه باشه تا پایان باش بمونم که البته خدا نکنه و اگه قراره آخرش تا سالها ادامه داشته باشه بفرستمش پی یه یه زندگیه قشنگ که لایقشه

یکی از دوستام گفت تو دیوونه ای بابا این چه کاریه آخه

گفتم روزگار بهم یاد داد بیخیال خودم بشم چون اون چیزایی رو که می خوام بهم نمی ده اصلا شاید من فقط اینجام که برای دیگران باشم

شانه هایت را به من بسپار تا تکیه گاهت باشم به من تکیه زدن نیاموخته اند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 13:39  توسط roya  | 

خداحافظ دوست فراموش شده

سلام .

نمی دونم چرا باز اومدم که بنویسم خیلی وقته دیگه دل و دماغشو ندارم

دستم که به قلم نمی ره هیچ

دیگه خیلی وقته بیت شعر می بینم چشمامو می بندم

امروز خیلی دلم گرفته

خیلی

یادش بخیر قبلا چقدر شاد بودم قبل ...

با این که امروز از صبح با دوستام بیرون بودم اول پارک بعدشم یه سفره خونه سنتی برای تولد دو تا از دوستام ولی بازم ...

امروز بازم قلبم تیر کشید یه لحظه احساس کردم دیگه نمی زنه انگار واقعا نمی زد نمی زد

چند روز پیش اومد سراغم گفت سلام هستی ؟ گفت دلمون واست تنگ شده جواب نمی دی ؟

جواب ندادم فقط نوشتم من با نامردا کاری ندارم

گفت نامرد ؟ گفت کی ؟ من ؟ واسه چی آخه ؟  اون می گفت و من جوابی نمی دادم آخرشم سکوتمو که دید گفت باید بهم ثابت کنی چرا میگی نامرد من بازم میامو رفت ...

دوست قدیمی و فراموش شده اگه من برات فقط یه آدم عادی بودم ولی بدون تو برام یه دوست خوب بودی شاید یه بت که می پرستیدمت شاید یه عشق شاید ...

اگه جواب اس ام اس و زنگ و آف و پی ام رو ندادن و قطع رابطه کردن و بستن وبلاگت نشه نامردی پس چی می شه ؟

حق منه که هر موقع از دستم ناراحت بودی جواب ندی و وقتی دلت تنگ شد بیای ؟

برو خوش باش با زندگی من کیم که بخوام گوشه ای از خاطراتتو پر کنم ؟ انسان هم راحت فراموش می کنه ...

این نیز بگذرد...

خداحافظ

با تو بودن همه بدی ها رو از یادم برد

 وقتی دیدم تو هم بدی ماتم برد ....

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 13:36  توسط roya  | 

اولین تجربه ی کوه

روز جمعه یعنی ۲ روز پیش با بچه ها رفتیم کوه . دوستای اینترنتیم بودن بچه های سایت کلوپ

خیلی خوش گذشت حالا بماند که جونم اومد بالا تا تونستم برسم به مقصد

آخه بچه ی جلگه رو چه به کوه

۱۸ نفر بودیم و بچه ها خیلی با صفا و صمیمی بودن و کلی سر به سر هم گذاشتیم

عکس های جالبی هم گرفتیم

خلاصه جای دوستای گلم خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/15ساعت 21:46  توسط roya  | 

دلم تنهاست

دلم تنهاست

دلگیرم

همش حس می کنم

دارم

بدون عشق میمیرم

دلم تنهاست

مجبورم

فراموشت کنم حالا که

از چشمای تو دورم

تو می دونی

تو خیلی وقته می دونی

نمی فهمی

چه بی اندازه بی رحمی

تو می دونی

تو خیلی وقته می دونی

نمی فهمی

چه بی اندازه بی رحمی

تو میدونی نفس گیره

هوای بی تو بودن

سخت دلگیره

...

                                  چاووشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 13:0  توسط roya  | 

معجزه ای برای من

این روزا حالم خوب نبود یعنی از زمان عروسی یه تغییراتی تو بدنم احساس کردم ولی بهشون اهمیت ندادم تا بلاخره کار دستم داد

از روز بعد از عروسی وضعیتم بدتر شد تا دیروز دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم و بردنم دکتر

دکتر گفت یه جور حساسیته و بدنت عفونت کرده گفت اگه تا فردا یعنی امروز این حساسیت ها سر باز نکنن باید بستری بشی و عملت کنن چون می ترسیدن عفونت وارد خونم بشه و تمام

امروز یه دفعه متوجه شدم یکی از زخمام داره خون میاد چه خونی انگار مرغ سر بریده بودن کف حموم ژر خون شد خالم که دید حالش بد شد ولی من خوشحال بودم

و خوشحالم که مجبور نشدم عمل کنم یا این که شانس بام یار بود و عفونت وارد خونم نشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/01ساعت 19:23  توسط roya  | 

عروسی

الان که دارم این مطلبو می نویسم تازه ۱ ساعت از عروسی میگذره

امروز ااانه بهتر بگم دیروز روز ۲۸ بهمن عروسی دختر خالم بود

نازنین جون علی اکبر جون ایشالله خوشبخت بشین

۲ روزه اومدم تهران و حال و حواش این بار برام فرق داره

هی روزگار ...

۲۹ اذر روز سپندارمزگان روز عشاق ایرانی و عشق ایرانی بر همه مبارک

عشق من می دونم هیچ کادوی ارزشمندی ندارم که بهت بدم

فقط این که این قلب عاشقم مال تو شاید این روزا هدیه ای بالاتر از عشق پیدا نشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 3:52  توسط roya  | 

روز عشق مبارک

این روزو تبریک میگم به تمام اونایی که عاشقن ...

گویی : به صبر چاره کن این روز عشق را / آخر به روز عشق صبوری کجا بود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/24ساعت 11:23  توسط roya  | 

دلم گرفته

دلم گرفته خیلی

گله دارم ازش گله دارم

دوستم بهم می گه کسی لیاقت اشکها و عشقت رو نداره

چرا ؟

این روزا به جز گریه کاری دیگه ندارم هر شب اشکام بالشتمو خیس خیس میکنن

گله دارم

همیشه فکر می کردم خودم سنگدل ترینم اما انگار از من سنگدل ترم پیدا می شه

خدا جون خودت بهم بگو لیاقتم این بود ؟

خودت بهم راه عاشق شدن رو نشون دادی و مهرشو انداختی تو دلم

پس چرا صبر رو بهم ندادی چرا این قدر بی قرارم

چرا رسیدنی رو تو تقدیرم قرار ندادی

چرا باید همیشه بگذارم و بگذرم ؟

چرا ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت 22:26  توسط roya  | 

آبادان

دیروز برگشتم

تقریبا داشتم روز شماری و ساعت شماری می کردم واسه برگشتن

ولی حالا که اومدم نمی دونم چم شده

حالم زیاد خوب نیست

دلم گرفته بد جوری

یادمه چقدر دلم واسه آبادان تنگ شده بود

تنگ و تنگتر تا حدی که حتی واسه هوای گرم و شرجی

هی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/09ساعت 14:40  توسط roya  | 

نمی گویم فراموشم مکن گاهی به یاد آور / اسیری را که میدانی نخواهی رفت از یادش

دلم گرفته فردا آخرین امتحانمه ولی نمی دونم چرا نمی تونم درس بخونم ...

از ظهر داره برف می باره و این تنها منم که حق لذت بردن از اونها رو ندارم

یه بغض تو گلوم سنگینی می کرد که منو یاد گذشته می نداخت

یادم افتاد یه روزی این بیت شعر رو خوندم و خوشم اومد و تو دفتر خاطراتم یاد داشتش کردم

ولی امروز متوجه شدم به این بیت که اون روزا دنیای من بود هیچ وقت عمل نکردم

نمی دونم شاید دلیل تنها بودن و تنها بودنم اشتباهاتمه ولی خب هر کسی تو زندگی اشتباهاتی داره

۲ هفته است دارم اشتباهاتم رو تو زندگی جبران می کنم یه جور توبه

یه جور پرواز به کجا نمی دونم ...

می خوام عشقم رو ابدی کنم با یه معشوق ابدی

می خوام ثابت کنم عاشقم حتی اگه مجنون بشم و تنها و بی لیلی سرگردان بیابان

این روزا فقط یه چیز رو میدونم فقط یه چیز        رویا مرد ...

یادمان باشد که روزی خطایی نکنیم / گر چه در عشق شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 17:59  توسط roya  | 

جواب

در جواب یک دوست :

من یه عاشق هستم و به لب های سرشک ابدی مجبورم
که ببوسد جسم بی روحم را
که مبادا از پس قرنی چند خون را جریان را در قلبم
به موازات رسیدن
بر عشقی سخت
باز سر ریز کند
من به دنبال دلی می گردم
که نوازش بکشد
بر سر روحی عاشق
من خودم هستم و تنهایی و یک حس نجیب
که به هر تنهایی و هوس زود گذر می ارزد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 15:28  توسط roya  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 14:51  توسط roya  | 

گمشده

و نبودن این روزهایت چه با من کرده است نمی دانم

می دانستم تقدریت بر تنها گذاشتن من پایدار است اما این شرط دوستی نبود که حتی یادم هم نکنی

این روزها مثل اون آدمی شدم که به خاطر حس گناه کاری خودش رو حبس کرده در خاطراتش

این روزها بازم رفتم سراغ دوستای قدیمیم قرصای قلبمو می گم یادته که

این روزها می خندم می رقصم زندگی می کنم اما فقط به تظاهری سخت کشنده

اشکهای جمع شده ی این سالیانم رو می بارم فقط برای این که از پس چشمان اشک آلودم در اون صحنه ی محو قبل از سرازیر شدنشون تو رو ببینم

چه دیدنی ؟

من که اصلا تو رو ندیدم شاید جرمم همینه که ندیده عاشقت شدم همون تحمتی که با اون منو به دادگاه بردی

خوش به حالت که وکیل خوبی داری من که بی کس و تنهام چطور می خوام از خودم دفاع کنم

کاش به حرفام واسه یک بار هم که شده فکر می کردی تو هم مثل تمامه آدامای دورو برم

یادمه یه روز دختر خالم پرسید : رویا چرا هیچ وقت رویای واقعی این چیزی که الان می شناسم رو به دیگران نشون نمی دی چرا کسی دربارت چیزی نمی دونه

خندیدم و گفتم چون کسی نمی خواد گوش بده

اگه هم گوش بده فقط گوش میده و در آخر هیچ که هیچ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 13:41  توسط roya  | 

الهه ی شرقی

در تاریک و روشن زیبای پنجره

نشسته بود

با موهایی به سیاهی

غار عمیق و پر رمز چشمانش

و می نگریست بر گذشته ی

آن سوی پنجره

رقصنده در باد

و چه زیبا می نواخت

آوای زیبای بهشت را

الهه ی شرقی

                                               ساقی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 15:6  توسط roya  | 

می رقصم

می رقصم

با این نوای پر رمز دریایی

و نمی دانم از چه

و برای چه

می رقصم

شاید می رقصم

تا هم آغوش شوم با باد

و پیغام رسان دلی باشم

بی قید

نه در بند اسیری

و نه در بند آزادی

می رقصم

و می گریم

تا به شبنم بفهمانم

اشکهایش را بر دارد

که من از او زیباتر میگریم

می رقصم و می رقصم

تا سپیدی موهایم

تا به رخ کوهستان برفی بکشم

پیریه جوانی ام را

می رقصم

و می دانم

سالهاست فراموشم کرده ای

و روح بی روحی بیش نیستم

در دستان قلبی سنگی

...

                                             ساقی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 15:3  توسط roya  | 

alone

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 1:36  توسط roya  | 

امشب

حس غریبی دارم امشب از عصر تا حالا تو حال خودم نیستم اصلا نمی دونم زمان چطور گذشت غرق بودم

نمی دونم چه اتفاقی درونم افتاده چند روزه قلبم دوباره درد می کنه مثل قدیما چند شبه از درد نمی تونم بخوابم اما بهش عادت کردم دیگه رفیق قدیمیم شده که یاذم میندازه هنوز احساسات درونم موج می زنه

اشکهام هم سر ناسازگاری دارن امشب حالا که به گرماشون نیاز دارم سرازیر نمی شن

امروز کاری رو انجام دادم که خیلی وقت بود اعتقادم رو بهش از دست داده بودم ...

ای کاش انجام نمی دادم چون متوجه شدم چقدر شکننده و ضعیف شدم دیگه از اون رویای سنگدل قدیم خبری نیست عشق و احساسات خردم کرده

تو رو دوست دارم

مثل حس نجیب خاک غریب

تو رو دوست دارم

مثل عطر شکوفه های سیب

تو رو دوست دارم عجیب

تو رو دوست دارم زیاد

چطور پس دلت میاد

منو تنهام بذاری...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 0:57  توسط roya  |